تبلیغات
وب دو دوست:) - ♥1396/7/5♥

♥1396/7/5♥

چهارشنبه 5 مهر 1396 05:03 ب.ظ

نویسنده : MiKaMi EdOgAwA
http://www.executivestyle.com.au/content/dam/images/3/4/m/d/3/image.related.articleLeadwide.620x349.34hlt.png/1428456294765.jpg
سلام-_-

یه مدت بود چیزی نداشته بودم-_-
کنار هر پله ی مدرسمون یه نصیحت نوشته:/
من رو به میسا:آخر سر من از خنده سر همین پله ها می میرم:/
اول مهر من رفتم مدرسه ماریا هم بود ولی میسا هنوز نیومده بود:/
عین اسکولار فتم تو یه کلاس قبلی میسا سرک کشیدم نبود:/
بعد یکم تو کلاس نشستم بعد از پله ها رفتم پایین چند بار رفتم جلو در حیاط نیومد:/
حالا از داخل سالن دارم داخل حیاطو نگاه می کنم
ماریا:الان میسا بیاد چی میشه؟:/
بعد گفت بریم سر صف
رفتیم دیدیم همه صف وایستادن-_-
ما هم خیلی معمولی رفتیم تو صف وایستادیم:/
ماریا:4 حالت داره:یا خواب مونده یا داره میاد یا دیرش شده یا پای اینترنته یادش رفته بیاد:/
و در حالی من تو ذهنم رفیقم کجایی دقیقا کجایی رو زمزمه می کردم بالاخره میسا اومد^^
حالا موقع سخنرانی مدیر شده
من و میسا هم هی آروم می خندیدیم:/
نزدیک جلوی صف هم بودیم:/
و زمانی که مدیر گفت:قراره آدم ها مفیدی برای جامعه باشید نمی دونم چی شد با صدای بلند پوزخند زدیم:/
حالا موقع احترام که شده من و میسا داشتیم مدل سربازای حمله به تایتان احترام می ذاشتیم-_-
دیروز معلم کار و فناوری مون یکم دیر تر اومد
به قول میسا خیلی براش مهمیم-_-
مبصرمون که اولا آروم بود الان سختگیر شده:/
میسا میگه یکی از بچه ها از بس مقدمه همیشه اسمش اول لیست مبصره
من به مبصر:برای من منفی می زاری با رنگ سبز بزار-_-
بعد مبصر میگه.میخواین از اون کلاس بهتر باشین یا نه؟
همه.آرههههه
من.نههههههه مگه ما پخمه ایم-_-(پخمه=خنگ)
بعد مبصر هی میومد لیستو بده مدیر میومد بالا
من مونده بودم چجوری به سرعت این همه پله رو میره پایین با مدیر صحبت میکنه میاد بالا:/
این آخرا میسا و من گفتیم.مبصر رفت و آمدات داره توی حرف زدمون اختلال ایجاد می کنه-_-
معلم کار و فناوری اومد
یکی از بچه ها.خانوم شما فلان فامیل فلانی هستین؟
معلم.آره
دانش آموز.خانوم یه چی بهش بگین خیلی منو اذیت می کنه
معلم.من که مامانش نیستم
دانش آموز.خب به مامانش بگین
من دلم به حال اون دانش آموزی سوخت که معلم فامیلش بود-_-
حالا معلم میگه من فلان سال با یکی دیکه از دانش آموزا فامیل بودم تا مدت ها کسی نفهمید امسال همین اول لو رفت:/
حالا امروز سر کلاس تفکر
داستان.یه کلاغ که تشنست و نمیتونه تا روستا پرواز کنه یه کوزه پیدا می کنه که تهش خیلی کم آب داره ولی نوکش نمی ره داخل یه فکری به ذهنش میرسه اون فکر چیه؟
اینم چندی از شاهکار های بچه ها:
بره یه آب دیگه پیدا کنه:/
یه پارچه بندازه توش خیس شه بخوره(من گفتم:/)
با نوکش کوزه رو سوراخ کنه(نوک نیست که لامصب دریله-_-)
نی نوش پیدا کنه(من ملدم:/)
یه پلاستیک یا لیوانی پیدا کنه بریزه داخلش:/
زمین یه گودال بکنه آبو بریزه توش
توی کوزه رو پر سنگریزه کنه
قار قار کنه بیان بهش کمک کنن:/
بره بمیره-_-
معلم.از اونی که که مورد یک رو پیشنهاد کرد خیلی تشکر می کنم.اونی که دو رو پیشنهاد کرد حتما یاد این مریضایی افتاده که میگن فقط با پارچه لبشونو خیس کنن:/مورد چهار هم که شاهکار کلاسه:/مورد پنج که هر کلاغی اینکارو کنه باید اسمشو توی گینس ثبت کنن:/
ماریا برای مورد قار قار گفت.آره قار قار کنه روستایا بیان بکشنش-_-
راجب سنگریزه هم من گفتم کلاغی که حال نداره تا روستا بره میتونه کوزه رو پر سنگریزه کنه؟!-_-
بعد معلم گفت فکر کنین خودتونید یه بشکه بزرگتر از خودتونه
من.تنها بشکه ای که از من بلند تره دکل نفته-_-
حالا من به معلم.یه دوست قد بلندمونو صدا می کنیم بره تو بشکه آب بده^^
معلم.کلاغ از عقلش استفاده کرده یا دانش یا تجربه؟
بچه ها.عقل
من.ولی میگن که حیوونا عقل ندارن که:/
بچه ها.نه
من.شما خودتون اون روز همین حرف رو تایید نمی کردین؟!-_-
معلم.همه انسان های عقل دارن بستگی داره چجوری ازش استفاده کنن
من و میسا که فقط پوزخند می زدیم-_-
برای درس فارسی قرار بود با یکی از موضوع های زیر انشا بنویسیم:
پرنده آزاد(رها)
دریا
روز های خوب مدرسه
یه نفر راجب مدرسه نوشته بود
داشت می خوند من و میسا آروم می خندیدیم
یهو خوند.باید با همکلاسی های خود با ملایمت و مهربانی رفتار کنیم
یهو میسا ترکید از خنده
منم پشت سرش دارم می خندم
حالا زنگ بعدش من زدم پشت پای میسا از پله ها بندازمش پایین ولی نیفتاد:/
یه بارم که معلم علوم اومد میسا با صدای نسبتا بلند گفت:باز این اومد:/
حالا برای درس کار و فناوری گروه بندی می کردیم
یه نفر گروه من کم اومد
من.هرکی میخواد بیاد
مبصر.کی می خواد بره توی گروه آنی؟
هیچ کسی دستشو بلند نکرد-_-
اینقدر من پر طرفدارم-_-
بعد سرویس یکی از بچه های ابتدایی باهامون بود این کیفش خیلی بزرگ بود
پیدا که شد پاش رفت رو کیف افتاد زمین:/
داداششم از تو آیفون بهش می خندید:/
خب فعلا خداحافظ^^



- نظرای نازتون-: نظرات
-آخرین ویرایش-: چهارشنبه 5 مهر 1396 07:03 ب.ظ